شهروندان ترکیه، در اعتراض به ساخت و ساز مجموعه تجاری- تفریحی مجاور با میدان تقسیم تظاهرات می کنند و دولت با غلاظ و شداد تارومار می کند. اردوغان شخصا به میدان آمده. پلیس ضد شورش، با آب پاش و گاز اشک آور معترضان را می نوازد. این وسط دولت سوریه هم با اتکا به طبع طنزی که احتمالا از تبعات جانبی کشتار بیش از نود هزار نفر است، به دولت ترکیه هشدار داده تا خواست های مدنی مردم را سرکوب نکند. سازمان ملل، ماه می را خونین ترین ماه عراق ظرف پنج سال پذشته اعلام می کند. میدان تقسیم، میعادگاه خاطره جمعی ترک ها در معرض دگرگونی و تبدیل شدن به مرکز خریدی شیک و مفرح است. مردم نمی خواهند که محل تلاقی بدن ها و تاریخ شکل عوض کند. البته این قضایا به ما هیچ ربطی ندارد. از چشم خیلی ها شهردار تهران با عملکرد درخشانش در توسعه تهران، از شانس بالایی برای جذب رای در انتخابات ریاست جمهوری پیش رو برخوردار است. حتی تحلیل گران رسانه های خارجی نیز در در ناصیه قالیباف، پیشرفت و توسعه را می بینند وبه تلویح از او دفاع می کنند. کسی حواسش نیست که تهران قالیباف از همه خاطره های جمعی تهی شده است. میدان انقلاب، که شاید مابه ازایی برای «تقسیم» باشد، حالا فقط بیلبوردی بزرگ برای موسسه کنکوری است که در ابعادی غیر انسانی و بدون پرسپکتیو، هیبت ناشری را به رخ می کشد که در هر نگاه رهگذر تجمع اندام های میرنده ی آدم های معاصر را به ریشخند می گیرد. کمی جلوتر در خیابان انقلاب، درست روبروی دانشگاه، پاساژی در دست ساخت است که شاید به اندازه تمام مغازه های در فاصله میدان انقلاب تا میدان فردوسی را در خود جای بدهد. در میدان فردوسی هم وضع به همین منوال است. مرکز تجاری بزرگی قرار است مکان را با فضا معاوضه کند و مثل غول رام و سربراهی همه را ببلعد. تهران قالیباف، شهر را از مکانی انسانی و سیاسی به محیطی هندسی از نو تعریف می کند. این مصداق همان چیزی است که دیوید هاروی به آن «تخریب سازنده» می گوید. همه می دانیم که به دلیل نوسان قیمت مسکن و رشد فزاینده زمین، سرعت ساخت و ساز در تهران بالا رفته است. در هرکوچه ای پا بگذاریم یکی دو خانه در حال ساخت و ساز دیده می شود. مکان های سکونت به دلیل تخریب و ساخت و ساز مجدد هی کوچک و کوچک تر می شود. از این رو شهرداری از عوارض ساخت و ساز پول زیادی گیرش می آید. با مازاد این پول، تهران خیابان ها با تهران بزرگراه ها جا عوض می کند. مبنای تهران قالیباف، متغیر سرعت است. بیلبوردهای شهرداری در میدان ها و تقاطع بزرگ راه ها و خیابان ها با نصیحت هایی اخلاقی به والدین و فرزندان آداب درست رفتار را آموزش می دهد. آنری لوفور خیابان رامحل وقوع سیاست و عشق در زندگی مدرن ها قلمداد می کرد و میان تصور مکان مند و هندسه فضامند تحولات شهری دو نیروی سیاسی متخاصم را در تکاپو و فعل و انفعالی دیالکتیکی می دید. بدن های آرزومند و یا حسرت زده ای که در نیروی گریز از مرکز یا درون مرکز جامعه پساانقلابی جلوی چشم هستند، در تهران قالیباف به فضاهای دیگری منتقل می شوند. همه چیز باید شکل عوض کند. جایی برای یادآوری ترومای دردناک تاریخ باقی نخواهد ماند. خرسندی از اقدامات قالیباف درست نقطه تلاقی سیاست گریزی پیشاانقلابی ها و پساانقلابی هاست. شهرسازان ایران متفقا در این مورد هم نظرند که بناهای نوساز تهران لزوما از استحکام بیشتری نسبت به کلنگی های هشت نه سال ساخت برخوردار نیستند. با وام گرفتن از دیوید هاروی قالیباف را می توان شهرداری اوسمانیست دانست. اوسمان شهردار پاریس که پس از سرکوب کمون پاریس در مسند شهردار عهده دار نوسازی شهر شد، زیباسازی پاریس با محوریت پراکنده کردن مخالفان سیاسی و از بین بردن خاطره کمون را در وجهه همت خود قرار داده بود. هم اینک خیابان ولی عصر یکی از زیباترین خیابان های خاورمیانه یک طرفه است. در خیابان های جنوبی منهی به میدان امام حسین خط بی.آر. تی اماکنی را نابود کرد که برخی از آنها در شمار لوکیشن های مشهور سینمای ایران بودند. میدان انقلاب، چیزی بیش از ویترین انتشارات بین المللی گاج نیست. کسی نیست بپرسد چطور با چاپ کتاب کنکور می توان ناشری بین المللی بود. بیلبورد گاج در نمای دور حتی از پرتره رهبران سیاسی ایران نیز بزرگ تر است. مساله بر سر این است که شهروندان حتی در مقام ولگرد و پرسه زن نیز برخوردار از حقی سیاسی هستند. حقی که هاروی از آن با نام «حق به شهر» یاد می کند. حق به شهر به سادگی یعنی این که شهر در مقام مکانی جمعی و همگانی متضمن نوعی حق است که نمی توان با بهانه نوسازی یا اعلام «مکان برجسته» یا هر دلیل اقتصادی سودآور دیگری از آن چشم پوشی کرد. بانک های خصوصی، طاق و جفت به جان مکان ها و خیابان شاخص شهر افتاده اند و با احتساب ارزش شعبه در ردیف منابع بانکی، مثلا امیر آباد شمالی را به روزی انداخته اند که تقریبا با ازای هر صد قدم دو بانک در دو طرف خیابان قابل رؤیت است. ظاهرا تهران «تقسیم» ندارد و شاید به همین دلیل تقسیم بشود. ولی نمی دانم چگونه تهران «تقسیم» می شود؟ اردوغان، با مداخله آشکار در پروژه نوسازی «تقسیم»، دستور داده است تا استفاده بیش از حد پلیس از گاز اشک آور مورد تحقیق قرار بگیرد، اما توصیه صریح به معترضان به هیچ تحقیقی نیاز ندارد. آنها طبق معمول باید محل را ترک کنند و مزاحم کسبه و توریست ها نشوند.
یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۲ ه.ش.
آخرین بار کی یونان رفتیم؟
«روزنامه مقاومت» میکیس تئودوراکیس با ترجمه سروش حبیبی، انتشارات امیر کبیر، چاپ اول 1358،ممکن است کتاب خواندنی این روزها باشد. کتابی که نفس خواندنش مولد شکلی از «ما»ست. حال هر قدر هم که شروع مطلبی شبیه به معرفی کتاب یا پز تازه خوانده ها فرض شود، چیزی از آمیزه شور و بخت برگشتگی –حس غالب «نکبت ایام نابگاه»- کم نمی کند. اصلا از کجا که این شروع محافظه کارانه برای رد گم کردن نباشد. کتاب،یکسره یادداشت های روزانه تئودوراکیس در دوران حکومت سرهنگ ها ی یونان است.ببخشید! حوصله زمینه چینی برای پروراندن مطلب و آماده سازی ذهن ندارم. در یادداشت های ماه مه 1969، تئودوراکیس در پی فهم ناامیدی و حقارتی که ملتش تحمل می کرده، این طور نوشته:«مقاومت درجا می زند.باید درست قضاوت کرد و این مساله را پذیرفت که تنها فشارهای دولت مطرح نیست. مشکل اساسی شخصی است. ملت ما خود را ناتوان احساس می کند و به نیروهای خود اعتماد ندارد. زیرا رهبرانش به او خیانت کرده اند.» اما رشته افکار تئودوراکیس به همین جا ختم نمی شود:«دیکتاتوری نظامی نتیجه ورشکستگی اخلاقی طبقه حاکم یونان است... لجام گسیختگی رژیم نسبت به برگزیدگان روشنفکر و دانشمند کشور از همین جاست.» راستش به یونانی بودن تئودوراکیس و اصالت این یادداشت های دهه شصت میلادی می توان شک کرد- گرچه شکی در کار نیست و همین «شک کردن» هم خودش دستاویزی برای رد گم کردن است- آخر نویسنده چند سطر جلوتر دیکتاتوری نظامی را این طور توصیف کرده:«آنها از ورشکستگی طبقه حاکم آگاهند. آنها این فساد اخلاق سیاسی را نکوهش می کنند ولی خود از همین گندیدگی زاده شده اند.» نمی دانم اسلایدی از پرتره بعضی جلوی چشم های شما هم رژه می رود یانه! راستش جای سوال است که آخرین بار کی یونان رفتیم؟ از قبل گفته باشم که چنانچه به سرتان زده «حیرت» کنید، کور خوانده اید. تئودوراکیس این راه را هم بسته است: «دیکتاتورها انزجار را به حیرت مردم افزوده اند.آنها آخرین ضربه را به جانور پیر بیمار که رژیم سابق نماینده آن بود زدند ولی دیر یا زود تمام گله، بع بع کنان، به کشتارگاه برده خواهند شد.»
ما، ناتوانان و شکست خوردگان
برای ما، ما ناتوانان و شکست خوردگان، گفتن یا شنیدن «نمی توانیم» یا «ما شکست خورده ایم»؛ دردناک، عصبانی کننده و تحمل ناپذیر به نظر می رسد. و دقیقا،صفت ناتوان یا شکست خورده، از این رو برازنده ماست که از بروز آنچه هستیم یا شده ایم، سر باز می زنیم.و شاید به همین دلیل، بسیاری از ما دربرخورد با وضعیت سیاسی پیش رو، به انتخاب اخلاقی رو آورده ایم و با پشت گرمی نگره ای سلبی،از مواجهه، تصور و تخیل امکان پذیری های خرداد ماه نود و دو سر باز می زنیم.علاوه براین، حکم صادره از دادگاه وجدان نیز مزید بر علت است و جزبه سوگواری، سکوت و طمانینه رای دیگری نمی دهد. به بیان بهتر بیش از حد بر توانایی های زندگی خصوصی دل بسته ایم. اتفاقی که در این سال ها افتاد- با این فرض که در زمان مناسبی برای تحلیل به سر ببریم- جابه جایی زندگی خصوصی و زندگی عمومی بود. هرچند تاکید بر این نکته خالی از لطف نیست که نسبت زندگی خصوصی و عمومی متناظر با نسبت جز و کل نیست. زندگی خصوصی محل تجمع نیروهای غیر عقلانی زندگی مدرن هاست. در زندگی خصوصی مدرن، آدم یکدیگر را سورپریز می کنند.به تصمیمات واقدامات ناگهانی متوسل می شوند. اساسا آدم ها در زندگی خصوصی با تمام وجود نمی اندیشند. در عوض، زندگی عمومی محل وقوع برنامه ریزی ها، دقت ها و دور اندیشی هاست. آنچه از آن به جابه جایی زندگی خصوصی و عمومی مراد کردم، دقیقا ناظر به انتقال نیروهای غیر عقلانی به حوزه عمومی است. متعاقب این اتفاق، حوزه خصوصی بدون آمادگی قبلی متصدی حوزه عمومی شد. زمانی ژرژباتای با تاکید بر این که «دولت نمی تواند عشق بورزد.»، سنگ بنای تحلیلی را فراهم می دید که قدرت و تاثیر گذاری نیروهای غیر عقلانی زندگان ارزیابی می کرد. از هشت سال پیش به این طرف، غیر ممکن باتای به خصیصه دولت مبدل شده است. از بعد تقویمی، نفس های دولت به شماره افتاده است. اما سوال بزرگ تر این است که دولت، چقدر دولت بود؟ برخلاف دولت های قبلی این دولت نه خود را «دولت سازندگی » نامید و نه «دولت اصلاحات». از همان بدو کار، دولت به جز «دولت مهرورزی» تمایل به گزینش هیچ صفت دیگری نداشت. از این رو تا توانست، شهروندان را سورپریز کرد. نیمه شب، قیمت سوخت را تغییر داد. ناگهانی عزل و نصب کرد. مثل تازه عاشق ها سفرهای بی ربط و سانتی مانتال تدارک دید. و همواره بر مهرورزی خود صحه می گذارد. در واقع، شهروندان در انگاره ای فانتاستیک، به لولیتای دولت مبدل شدند. موازی با این تغییرات، شهروندان در حوزه خصوصی شان دم به دم عقلانی تر عمل کردند. آنها پشت میز کافی شاپ ها لایحه بودجه زندگی معمولی شان کم و زیاد کردند و هیچ به روی خودشان نیاوردند که دیگر «نمی توانند». هیچ کس نتوانست بدون رعایت قواعد دیپلماتیک دیگری را دوست بدارد یا به آغوش بکشد. این اتفاقات برای طبقه متوسط ضرباهنگ شدید تر و دشواری های توحش باری پدید آورد. ناگفته نماند که بر اثر سیاست های دو دولت سازندگی و اصلاحات، که در جهت خصوصی سازی و آزادسازی همه خدمات عمومی گام می زد، عملا سعادت از حوزه عمومی به حوزه خصوصی نقل مکان کرده بود. طبقه متوسط تصورش از خرسندی را به منویات زندگی خصوصی تقلیل داد. نتیجه این که آحاد انسانی قدرت تمایز محیط های بیرونی و درونی را از دست داد. با این حال نمایش زندگی تداوم پیدا کرد. در این نمایش نه کسی احساس شکست می کند و نه ناتوانی خود را در معرض دید دیگری قرار می دهد. این شیوه زندگی، به جای شرمندگی وخشم و شکل بخشیدن به چیزی از جنس مقاومت فقط امیدهای واهی به نیت استثنا واقع شدن و قسر در رفتن بازتولید می کند. کم نیستند آدم هایی که در کاسه سرشان خود را علا الدینی با چراغ جادو فرض می کنند و بر این باورند که در لحظه مقتضی، غول چراغ کار را یکسره خواهد کرد. معلوم نیست هنگامه ای که ناتوانی و شکست خود را بپذیریم کی فرا خواهد رسید. ولی دورانی که در آن می زیستیم به پایان رسیده است و شاید حتی قبل از آن که دوران ما به پایان برسد، دوران تازه ای سر از تخم بیرون آورد. حسرت و سوگواری دلایل خوبی برای امتداد بخشیدن به دورانی سپری شده نیست. دوران تازه صبر نمی کند تا رخت عزا از تن دربیاوریم و یا حسرت های حقیرانه مان را اقناع کنیم. از کجا که فعلا برای شروع همین کافی باشد که تتمه نیرویمان را جمع کنیم و هر یک به دیگری این دو جمله سخت را هبه کنیم:«نمی توانم»،«من شکست خورده ام».
شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱ ه.ش.
پرتو درمانی
خیال هایی که پایان
نمی پذیرند. خیال هایی که کاش فقط خیال باشند. خیال هایی که خیلی هستند. .و خیال
می کنی که تازه از پرتو درمانی برگشته بود. تازه از پرتو درمانی برگشته ای و تنت
بوی گوشت پخته ای می دهد که توی مولتی ویتامین خوابانده باشند. بوی بدی نیست. فروید
هم در تعبیر رؤیا، بوها را از سایر ابژه های حواس متمایز می داند. بوها مثل بقیه ی
ابژه های حواس صفت نمی شوند.بوه شدیدا با ضمیر ما در تماس اند. مثل سرما، ترشی یا
سیاهی بر سر بوها به راحتی توافقی حاصل نمی شود.و روی کتف و سر شانه ها جای ماژیک
مثل نقشه ای جغرافیایی توی چشم می زند.
مرض نقطه ی مقابل
سلامتی نیست. گاه زندگی در مسیری پیش می رود که امکان پذیری ها به طرف آدم هجوم می
آورد. گاه طراز آینده را بر حسب سود حاصله نمی توان سنجید. و جهان پر از امکان
پذیری است. امکان پذیری ها با هم بودن ما را تهدید می کند. پرونده پزشکی ات را
گذاشته ام روی میز. بی خودی ورق می زنم و بی هوا هربار یک چیزهایی از آن را می
خوانم. زندگی از زیسته و زیست پذیر فاصله می گیرد تا هیبت تمام عیار خودش را نشان
بدهد. بدن افت می کند. جلوی هجوم امکان ها را می گیرد تا در فرصت تمام وکمال حیات
چیزی شکل بگیرد. به قول آن فیلسوف، بیماری سلامتی بزرگ است. دوره ی اول پرتو
درمانی خاتمه می یابد و چند روزی خیالم راحت است که از کجا کار همین جا ختم به خیر
نشده باشد. بعد غده هایی دیگر از جاهایی دیگر سربر می دارند.
عشق بر خلاف ترس
عاطفه ی ریاکاری است. در عشق هیچ وقت اطمینانی دست نمی دهد. اما ترس خالص و دقیق
مقصد و مقصودش را می شناسد. تیرش خطا نمی رود. می ترسم. آن قدر می ترسم که نمی
توانم دلداری ات بدهم. می بینمت که جلوی آینه خودت را ورانداز می کنی. چشم ها روی
جام آینه می چرخند و «من» به «او»یی ناشناس بدل می شود. حالا نه نگرانم نه حسرت
چیزی را می خورم. فقط می ترسم. شرم هم به جای خودش. شرم از ابراز علاقه هایی به
آدم هایی که «تو» نبودند. فرانس روزنتسویگ می نویسد:«کسی که جواب می دهد به ناچار
همان آدمی نیست که از او پرسیده اند، و چنین جوابی را کسی دریافت می کند به محض پرسیدن
سؤالش، تغییر کرده است.به هیچ وجه نمی توان به عمق این تغییر دست یافت.» و در
ادامه نتیجه می گیرد که یا باید سؤال را به تأخیر انداخت یا تا حد ممکن از جواب
طفره رفت. و این چند شب هم من از سؤال تن می زنم و هم تو جواب را به تأخیر مبتلا
می کنی. و هر دو می دانیم یک چیزی بین ما پرسه می زند.
خودم هم دیگر سر در
نمی آورم.هم مطالب کلاس فردا را آماده می کنم و هم حواسم پیش توست:مالینوفسکی،
آنها که فرهنگ را با تبارنامه ها یکسان فرض می کنند به باد انتقاد می گیرد.چیزی به
اسم تاریخ ابزاریا تاریخ لباس وجود ندارد.یک تبر سنگی نمی تواند تبر بعدی را به
دنیا بیاورد. این قضیه حتی در زندگی شخصی هم صادق است. کسی نمی تواند عشق ها و
تحول های عاطفی اش را مقایسه کند. ولی رابطه اصلا مهم نیست. ولی رابطه همیشه با
ریسک فاصله گرفتن معنی پیدا می کند. انگار که یک سناریوی ذهنی وامی داردمان تا از
امکان فاصله در وقت مقرر مطمئن باشیم. با این قاعده خوب آشنا هستم. حالا همه ی این
ها به کنار، نزدیکی و دوری در حضور تو به اموری غیر انسانی تغییر ماهیت داده اند.
این وسط یک چیزی خارج از کنترل ماست. حس می کنم که ظلمی در حقم روا داشته می شود.
ولی نمی دانم به کی و کجا باید اعتراض کنم. امشب دیر رسیدم. از روی پل هوایی که رد
می شدم، بیلبوردی را دیدم که رویش نوشته بود:«دستگاه حضور و غیاب». نمی فهمم چه
مرگم شده. پی بهانه می گشتم. مثل بچه ها ونگ بزنم.
تو که خوابی، لابد درد هم خواب است.
زخم بستر
تلفن زنگ می خورد و
اکبری با صدایی گرفته خبر می دهد که حال رسول هیچ خوب نیست. ردخور ندارد که کلک می
زند و باز بازیشان گرفته. هرچه از سکته و بیمارستان و کما می گوید با طیب خاطر گوش
می دهم و محل نمی گذارم. نیم ساعت بعد اکبری پشت گوشی گریه می کند و شوخی، بدجور بی مزه می
شود.در سکوت به حرف هایش گوش می دهم و گوشی را می گذارم.بعد با گوشی گذاشته دوباره
به حرف هایش گوش می دهم. رسول مرده. نیستش دیگر تا هی فاطمی را پیاده گز کنیم و او
از طرح هایش برای نقاشی و مجسمه سازی حرف بزند. تا ازآرتیست هایی که تازه کشف کرده
و مقاله هایی که اخیرا خوانده با اشتیاق سر صحبت را باز کند. عبدالکریم که سه هفته
ای می شد زخم بستر گرفته بود، یک جمعه بعد از ظهر تمام می کند. سر کلاس تلفن زنگ
می زند و می دانم که نمی شود به این یکی جواب نداد.کسی می گوید:«زود بیا!» بیش از
این حرفی برای گفتن نیست. به جز این که در آخرین مکالمه مان همین طور حرف توی حرف
به بد نتیجه ای رسید:«درد آن قدر زیاد است که نمی گذارد بترسم.» دوست ندارم کلاس
را ترک کنم. می خواهم بحث را ادامه دهم، طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. ولی
زنگ پشت زنگ امان نمی دهند.
و اما نفر سوم، درست
در لحظه ای که انتظارش را نداشتم سر و کله اش پیدا شده بود. در لانگ شات چهره اش
آفتابی می شود. هر دو توأمان به هم نزدیک می شویم. هر قدم خود به خود ضرب در دو می
شود. زندگی روی خوش نشان داده. پوشه را می
دهد دستم. غده روی شانه ی چپش است و آزمایش ها و عکس ها و چه می دانم نمونه برداری
ها، حاکی از سرطان غدد لنفاوی است. اول عمل، بعد پرتو درمانی و آخر سر هم شیمی
درمانی.
باید بنویسم: نترس!
هیچ چیزت نمی شود. خوب می شوی و تلافی همه ی این روزها را در می آورم. ولی دروغ
چرا. هفته هاست که سکته، زخم بستر و سرطان به موضوع انشاهای ذهنی ام تبدیل شده.
خنگ می شوم و هی با حرکتی پاندولی این دو سه سال را پس و پیش می کنم. خیلی گسست ها
به جا بود و رهایی بخش. انگار از فضایی قلابی و وهمی به قلمرو مرگ پاگذاشته باشم.
هرچه باشد نبض جهان می زند و ذهن خرافه های خصوصی می سازد. یکی ش مثلا وقتی بود که
عبدالکریم زمین گیر شد و همزمان پاهای مجسمه های جکومتی شکست. طولی نکشید که زخم
بستر هم مزید بر علت شد. با اسم مرض بازی می کنم وبه گمانم زخم بستر عنوان خوبی
برای بیماری عصر است. آن همه تلاش و تقلا برای حفظ این وضعیت شتر-گاو-پلنگ و مراقبت
از زندگی خصوصی، به اینجا کشید که دقیقا از خصوصی ترین مکان ها، از بستر زخم سرباز
می کند و کار یکسره می شود.از یک سوراخ
کوچک به اندازه ی یک نخود ذره ذره همه ی امحا و احشا می میرد و با خونابه راه می
گیرد و تو فقط تماشا می کنی و با هر ضرب و زوری به خودت تلقین می کنی که امکان
ندارد کسی با مرضی این قدر الکی بمیرد.و می میرد. همه ی آب میان بافتی زیر پوست
جمع می شود. ریه ها را آب فرا می گیرد و آخرش کما و پیرزنی غریبه که قرآن می آورد و می گذاردش زیربالش.
رسول هم خیلی موذیانه
در قالب یک شبح می پرد روی کولم و چهارماه است که آن جثه درشت را روی دوشم حس می کنم. قرار بود
دوتایی چیزی ترجمه کنیم. استارت کار را هم زده بودیم. خودش که جاخالی داد هیچ.
حالا نمی گذارد من خودم تنهایی یک خاکی توی سرم بریزم.
«نه!چیزی نیست. تو حق
نداری چیزی ات بشود.» اندوهی در کار نیست، بیشتر یک جور خشمی فروخورده، یک جور ظلم
پنهان است که رنج آدم ها را به شکل تقصیر جلوه می دهد. بی هوا دلم می خواهد دعوا
راه بیندازم.
گفتند آخرین امید
پماد سیلور است. پرستار می آید و با خمیر نقره زخم را پر می کند. اما قبلش باید
همه ی بافت های مرده را می بریدند. عبدالکریم با چشم هایی که هی در حدقه می رود و
می آید درد را بروز می دهد. ولی پرستار هرچه می برد تمام نمی شود. چند هفته قبل تر
با همان صدای خوش خش به من گفته بود که درد آن قدر زیاد است که نمی گذارد بترسم.بعد
از آن دیگر رمق حرف زدن نداشت. لااقل به من چیزی نگفت. بعد من فهمیدم که به هنر
تازه ای دست یافته ام: هنر کنترل بغض.
از کنار قنادی فرانسه
رد می شوم و رسول، خودش که نه یک چیز دیگری شبیه به خودش، نسخه ی کپی برابر اصل
خودش یخه ام را می چسبد. نامرد عاشق شیرینی بود. آن قدر که هر از گاهی سیگار مکبث
می خرید و تا می گفتی این چه گندی است. جواب می داد:«امتحان کن،شیرین ست.»می
کشاندم داخل قنادی و الکی به شیرینی ها نگاه می کنم و به این ترتیب صدایش به خیالم
باز می گردد.
می گویی در مرکز پرتو
درمانی بیمارستان امام یک خانمی بوده که خیلی جلزولز می کرده؛ از تومی پرسد:«یعنی
خوب می شویم؟» و تو می گویی: «علم پیشرفت کرده !».حق با توست ولی امسال چرا این
شکلی ست؟ خمیر ریش و تیغ را بر می دارم و می روم عیادت عبدالکریم. حرف هم نمی
تواند بزند. تراشیدن ریش مرد محتضر، به تمام تن عرق می نشاند. باید مواظب باشم هیچ
جای صورتش زخم نشود. از حرکات چشم ها می فهمم که خوشش می آید. لابد با خودش سبک
سنگین کرده، به این نتیجه رسیده که تراشیدن ریش یعنی این که زنده می ماند و الا چه
عجله ای است. صورتش برق می زند. سه روز
متوالی باران می آید و بعداز ظهر روز چهارم عبدالکریم می میرد و راستش مرده اش از
مردن اش آسان تر بود. آخر دیگر نبود تا مگر صدایم بزند و در صدایش فعل هایی را بشنوم که دوم شخص باشد. به جنازه
نگاه می کنم و چانه اش را با دستمالی بسته اند که یک چیزی لای آن توی چشم می زند.
شاید دوم شخص خیلی ها باشم هنوز. ولی دیگر دوم شخص عبدالکریم نیستم. همان طور که
رسول دیگر نمی تواند ترجمه کند یا بنویسد. فقط خوانده می شود. مثل همین حالا.
این ها را فقط از این
بابت نوشتم که وقتی تو خوب خوب می شوی و از بیمارستان برمی گردی، یک چیزی باید باشد
که زهر این روزها را از تن بیرون بکشد.
در این گیرودار من تنهایم
«در این گیر من
تنهایم./گمشده در گذشته/ (زیرا آدمی،فقط ،از یک دوران در زندگی اش برخوردار است.)»
این سه سطر، این بند از شعر «بیرق های زیبا»ی پازولینی،بهانه ی خوبی است برای طرح
وضعیتی که نه می شود تحملش کرد و با آن ساخت ونه تا این لحظه چاره ای برای عبور از
آن به نظر می رسد. آنتونیو نگری،این ایتالیایی دیگر، در مقاله ای با عنوان «در
ستایش غیاب حافظه»، موقعیتی را مد نظر قرار می دهد که دورانی- با همه ی خصائص و
انگاره های آن- خاتمه می یابد، ولی پذیرش چنین خاتمه ای غالبا دردناک به نظر می
آید.از منظر نگری، درک خاتمه ی یک دوران مستلزم برخورداری از استعداد فراموشی است.
دست بر قضا مقاومت به سخت ترین و پیچیده ترین شکل ممکن عرض اندام می کند. صورت
بندی مقاومت در آستانه ی پایان یک دوران، «فراموشی مولد» و ایجاد راه های تازه ای
برای رویارویی با شرایط تازه است. نگری بر این باور است که هیچ دورانی تا انتها آن
قدر صبر نمی کند تا حسرت های همه ی ساکنان آن دوران یک به یک برآورده شوند. از این
رو، حافظه محمل مناسبی می شود تا زندگی شکست خوردگان را سروسامان بخشد. حسرت ها و
ناکامی ها دلیل مناسبی برای تداوم شرایط مفروض نیستند. بر خلاف ظاهر امر که
فراموشی با مقولاتی مثل خیانت، ناامیدی یا خستگی تداعی می شود، در آستانه ی شروع
دورانی تازه فراموشی خلاقانه مهم ترین تاکتیک برای غلبه بر آمال ناتمام یک نسل
خواهد بود.
استدلال نگری حول این
محور است که حافظه همواره رأی به تداوم
وضعیت های پیرامونی می دهد. حافظه اجازه نمی دهد تا ما انقطاع را در یابیم.در
ادامه نگری مقوله تداوم را به «بیان قدرت» تعبیر می کند.بنابراین ضرورت دارد تا با
ایجاد وقفه ها و مکث ها یک آن، منظری اختیار کنیم که همان شاید سنگر تازه ای برای
مقاومت باشد. آن هم درست در شرایطی که ظاهرا مقاومت تمام و کمال شکست خورده است.از
این منظرتازه، به مصاف نیروهایی می رویم که با روایی کردن رخداد تاریخی برآنند تا
کنش و ظهور تاریخی ما را با نقاب تداوم مخفی نگه دارند. دغدغه ی نگری تعیین خط
مشیی است که به قدرت غالب رودست می زند و نمی گذارد تا مقاومت را ببلعد.فقط با
فراموشی مولد و خلاقیت در تخلیه ی محتوای حافظه است که فرم های تازه ی ایستادگی و مقابله امکان بروز پیدا می
کنند. همه ی این ها را از این بابت پیش کشیدم تا بگویم که – بر حسب شرایط موجود-
اگر نگویم دورا ن ما، ولی دوران من یکی که به سر رسیده است. زمان پیش رو، زمان پیش
رونده از حرکت باز می ایستد. از این پس آینده به شکل باقیمانده های زمان خودنمایی
می کند. و نباید اجازه داد تا باقی مانده ها به شکل فتیش نوستالژیا محتوای حافظه
را محاصره کنند.
اتفاقا همین
باقیمانده هاست که ورود به عصر تازه را دشوار می کند. غیاب ها آفت زندگی هستند.
بدن ها، یک به یک به ضمیرها دگردیسی می یابند. منظورم از غیاب ها دخلی به فاصله ها
و گسست ها ندارد. اتفاقا سبکی بعد از گسست ها راه را هموار می کند. گسست ها در
مکان اتفاق می افتند، حال آن که غیاب زمان را خطاب قرار می دهد. تا حد ممکن، تا
جایی که می شود نباید نتیجه گیری کرد و« بعد» چیزی نیست مگر باقیمانده های گذشته.
همان طور که گرگ لمبرت در بازاندیشی نگره های سیاسی دلوز خاطر نشان
کرده، مقاومت بیش از هر چیزما حصل عدم پذیرش تصویر آینده است. اگر تصویر آینده از
قبل معلوم باشد و بشود با برنامه ریزی مسیر وقوع آن را تعیین کرد؛ آن آینده عملا
از جنس امتداد وضعیت موجود است.و به عبارتی ماهیتاآینده نیست. اما مهم ترین خصیصه
ی آینده دقیقا پیش بینی ناپذیری آن است. چیزی در آینده هست که نمی شود کنترلش کرد.
و آینده، آمدنی است. برای همین هم تفکر از همان جایی آغاز می شود که حس می کنی
مردمی دیگر در کار نیست. با این حال دست نمی کشی. جمع جبری آدم ها معادل مردم
نیستند. بدن ها را نمی توان با هم جمع کرد. جمع بدن ها جمعیت است ونه مردم. «مردم
گمشده اند.» ولی می آیند. حتی اگر کسی نمانده باشد مردم را باید خلق کرد. این کار
نویسنده است که در مقام بازمانده ی فاجعه مردم را در روایت و تخیلش می آفریند. به
محض آفرینش یکی یکی پیدایشان می شود. نویسنده نمی تواند از حافظه اش نقل قول کند.
نویسنده نمی تواند از تجربیاتش برای نوشتن هیچ استفاده ای کند. نویسنده با نسیان و
زبان پریشی کار را یکسره می کند. نویسنده در پی انتشار است ونه ارتباط. منتشر می
شود، منتشر می کند؛ زیرا می داند ارتباطی میسر نیست.
ویژگی منحصر بفرد آینده نابهنگامی و پیش بینی ناپذیری است.که اگر این
طور باشد هیچ احتیاجی به امید نیست.و«در این گیر من تنهایم./گمشده در گذشته/ (زیرا
آدمی،فقط ،از یک دوران در زندگی اش برخوردار است.)» فعلا.
اشتراک در:
پیامها (Atom)